من
استرسی عجیب می افتد توی وجودم. مثل استرسی که برایت گفته ام.
من
چقدر دلتنگم. به اندازه ی همه دلتنگی ها دلتنگم. و این دلتنگی چقدر با من عجین شده است.
من
اعتراف کرده ام که دوستت دارم؟ راستی گفته ام که تا به حال لحظه ای به تو، به دوست داشتن، به انتخابم شک نکرده ام؟ و هر لحظه بیشتر و بیشتر و بیشتر بهت ایمان می آورم. مرسی که هستی!
من
دنیا برایم چیز نا مفهومی شده. با گذشت زمان همه چیز دارند رنگ می بازند. جز تو که پررنگ تر از همیشه هستی و می مانی. هیچ جای کودکی هایم زندگی ام را اینطور که هست تصور نمی کردم. حتی تو را هم. با این تفاوت که همه این دنیا از تصوراتم بدتر شده و زشتتر و تنها تو، تو خوبتر از آنی که بشود تصورش را کرد
تو
هیچ چیز این دنیا برایم معنی ندارد جز تو تو تو. تو هستی ام را رنگ می آمیزی. تو هستی ام را معنی میدی. پس باش. همیشه همیشه برایم باش.
سال دارد می گذرد و آدمهایی که می آیند و می روند و می گذرند. و ما دلتنگ می شویم. با هر بهانه ای دلتنگ می شویم. دلتنگ هم
راستی!
اعتراف کرده ام که دوستت دارم؟
