خیلی خیلی که بچه بودم فکر می کردم، خیلی کم ادمهایی پیدا می شوند که دوست داشته باشند و دوست داشته شوند. یعنی فکر می کردم ادمهای عاشق خیلی کم اند مثلا از گذشته تا به حال فقط سیندلار بود پسر پادشاه. بعد که چند تا کتاب عاشقانه خواندم و چند تا اسم شنیدم گفتم لیلی و مجنون هم است. شیرین و فرهاد، اصلی و کرم و بهترینش هم سارای خودمان که سیل بردش...
بعد که چندسال؛ دیدم نه بابا همه ی ادمهای دور و برم عاشق هستند. دختر عمه ام عاشق تراشکار روبروی مدرسه مان. دوستم، عاشق پسر همسایه ی مان و همکلاسی هایم هر روز با نامه های عاشقانه می امدند مدرسه. مدرسه که تمام شد یکی دوتا ازعاشق ها با عشقشان و چند تای دیگر با خیانت به عشقشان با کس دیگری ازدواج کردند و رفتند سر خانه شان. توی دانشگاهها هم که اوضاع بدتربود همکلاسی کردی ام هر روز عاشق یک نفر جدید می شد و چند نفری هم که برای گذارند زندگی توی شهر دیگر و بودجه ضعیفشان عاشق می شدند و چند نفری هم بودند که بعد از تمام شدن دانشگاه و رفتن به شهرشان عشقشان را نا کام گذاشتند. جلسات ادبی و شعر و داستان هم که بماند جای خودش با عشق های رنگا رنگ و عجیب غریبش
حالا دارم فکرمی کنم انگار توی این دنیا همه عاشق اند عشقهای جورواجور با قصد واهداف مختلف و گاهی آدمهای پیدا می شوند با نیت خالص! که واقعا می خواهند لیلی باشند و مجنون هم که حاضر است ولی نمی دانم چرا وسط های راه به بن بست می خوردند. و من برای تمام بن بست ها ناراحت می شوم. ودلم می خواهم راه ها را خوب بشناسم. دارم تمام کوچه ها و راهها و خیابان ها را خوب یاد می گیرم و حفظ می کنم.
تو را دوست دارم. قصدم جاودانه ماندن نیست. تورا دوست دارم. تو که نباشی؛ من انگار نیستم. هستی من را تو رنگ می آمیزی و معنی می کنی
روزت مبارک مرد من، همه ی من
