این روزها دلم بدجوری می گیرد.دست خودم نیست.می خواهم که بی تفاوت باشم به همه ی اتفاقاتی که می افتد ، نمی شود. کمی به اطرافتان نگاه کنید... خیلی اطراف نه ، به خانواده اتان.
راستی دراین دلگیری تو هستی و ممنون که هستی.و کوسمه میسن منن.مردد اینم که نگاهم عوض می شود؟این مثلا داستان را با تمام وجود می فهمم و می نویسم.خب یا بد.
چوب بستنی را تا ته می کند توی دهنم و این طرف و آن طرف می چرخاند و می گوید " تا به حال مسواک زدی؟" ابروهام را بالا پایین می کنم.تا چوب بستنی را بیرون می کشد اول تف می کنم و بعد می گویم " بعله آقای دکتر".
پنج دقیقه بیشتر طول نکشید.گفت که داخل دندانم را خالی کرد باید دو جلسه بروم برای اعصاب کشی و بعد پر کردن.گفت هشتاد هزار تومن می شود.
به بابا گفتم.گفت " نداررررم. به خدا ، به پیر ، به پیغمبر ندارم "
امروز هیئت داشتیم. بابا صبحانه داد.برای صد نفر.خامه و عسل و پنیر.
فردا هم هیئت داریم. برای صد و پنجاه نفر ساندویچ خواهد داد.
دندانم بد جوری درد می کند.
