قایقی باید ساخت
۱۳۸۸/۱٠/٤
عاشورا ... نظرات() 

این روزها دلم بدجوری می گیرد.دست خودم نیست.می خواهم که بی تفاوت باشم به همه ی اتفاقاتی که می افتد ، نمی شود. کمی به اطرافتان نگاه کنید... خیلی اطراف نه ، به خانواده اتان.

راستی دراین دلگیری تو هستی و ممنون که هستی.و کوسمه میسن منن.مردد اینم که نگاهم عوض می شود؟این مثلا داستان را  با تمام وجود می فهمم و می نویسم.خب یا بد.

چوب بستنی را تا ته می کند توی دهنم و این طرف و آن طرف می چرخاند و می گوید " تا به حال مسواک زدی؟" ابروهام را بالا پایین می کنم.تا چوب بستنی را بیرون می کشد اول تف می کنم  و بعد می گویم " بعله آقای دکتر".

پنج دقیقه بیشتر طول نکشید.گفت که داخل دندانم را خالی کرد باید دو جلسه بروم برای اعصاب کشی و بعد پر کردن.گفت هشتاد هزار تومن می شود.

به بابا گفتم.گفت " نداررررم. به خدا ، به پیر ، به پیغمبر ندارم "

امروز هیئت داشتیم. بابا صبحانه داد.برای صد نفر.خامه و عسل و پنیر.

فردا هم هیئت داریم. برای صد و پنجاه نفر ساندویچ خواهد داد.

دندانم بد جوری درد می کند.