قایقی باید ساخت
۱۳۸٩/٩/٢٧
نمی شود گفت ... نظرات() 

----------------------------------------

سلام.

گوش شیطان کر! انگار که دلم می خواهد زود زود آپ بکنم. شاید فوقش شد سه چها ر بار  و شایدهم خیلی زیاد. خدا می داند!!!

 می نویسم تا فراموش نکنم. می نویسم به تو.  به خودم. به سایه هامان. به دل هامان. به دلتنگی هامان. به دوست داشتنمان. به آنهایی که سر نمی زنن. به آنهایی می آیند و نگاه ای کنند و نمی خوانند، نگاه می کنن تا ببیندند زندهایم یا ....

آهایی!!!! مردم‌ ما‌ زنده‌ایم‌ هنوز

سحر

این روزها دلتنگی و عجیب دلتنگی، بعضی چیزها است که هیچ وقت نگفته ای. از قهر بدت می آید از اخم بدت می آید از داد و فریاد بدت میاید از سکوت وحشت داری.

نگفته ای چون می ترسی با گفتنش طرز فکر دیگران نسبت بهت عوض شود. چون  فکر می کنی، نمی توانی منظورت را آنطوری که هست بگویی و از بد متوجه شدنش می ترسی.

مثل رحیم و رجیم که ظاهرا یک نقطه تفاوت دارند و باطنا؟!؟

از اینکه همیشه باید شرایط را درک کنی بدت می آید از اینکه همیشه ادای آدم خوبها را در بیاوری. از حقی که فکر می کنی مال تو است و پیشکش میکنی به دیگری. از اینکه بگویی "نه اتفاقی نیافتاده"   "اشکالی ندارد" و توی دلت آشوب باشد خسته ای.

خسته ؟؟؟ نه خسته نه. یک جورهای طاقت نداری همین. طاقت "زمانی " که هر لحظه به نیشخندت می گیرد  و تو  هی دنبالش می دودی . دنبالش می دوی تا بگیری اش.  تا نگذاری از "دست برود". و خسته ای از دویدن و نرسیدن. نرسیدن به این زمانی که هیچ وقت آن وقتی نیست که توی می خواهی ." هیچ وقت آن وقتی نیست که باید باشد".

 

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب

و عبور خواهم کرد از این شهر غریب

که در آن هیچ کسی نیست!

۱۳۸٩/٩/٢٤
ما کوفیان ... نظرات() 

 

امروز تاسوا بود، فردا عاشورا. صبح که داشتم می رفتم امام زاده سید حمزه. وقتی نشسته بودم توی ماشین و همه ی خیابان ها پر بود از دسته های عزادای ٢٠-٣٠ نفری با ۶-٧ طبل خیلی بزرگ! دلم گرفت. دلم گرفت از خودمان از کوفی بودنمان. مگر با همین چند دسته که نه_هزار دسته و گروه _ شدنهایمان ، با این همه تفرقه،حسین را به قتل کربلا نفرستادیم.

ما مردم هزار چهره که خود دست بیعت دراز کردیم و خود لشکر ساختیم و بعد در تاریکی کوچه پس کوچه های کربلا مسلم را رها کردیم  و بعد شدیم لشکری در مقابل حسین . دلم گرفت از این دسته های عزاداری حسین. 

من که ادای چیزی را ندارم پس بگذار راحتتر باشم. من که هیچ چیز از عاشورا و قیام حسین نمی دانسته و نمی دانم. و نمی دانم چرا حسین قیام کرد؟ چرا خودش را  و همه ی عزیزانش را به کام مرگ کشاند. اما می دانم کسی خودش و خانواده و عزیزانش را فدا نمی کند تا یک عده هر سال ده شب حسین حسین بگویند و دسته راه بیاندازند و توی سرما و گرما  از استراحت شان بزنند و بیفتند به جان کوچه و خیابان ها! می دانم که ، حسین برای اینها نمرد.

دلم گرفت و فکر کردم این همه سال حسین چقدر دلش می گیرد از ما، از ما کوفیان که اهل کوفه نیستم...!!!گریه

 

فصل عزا

اشعاری از مرحوم محمد رضا آقاسی

سلام بر تو و نیزه ای که حامل توست

به محملی که درونش تمامی دل توست

سلام بر تو بر زلف عنبر افشانت

نگاه غم زده ی زینب پریشانت

دشت پر از ناله و فریادبود

سلسله بر گردن سجاد بود

فصل عزا آمد و دل غم گرفت

خیمه دل بوی محرم گرفت

زهره منظومه زهرا حسین

کشته افتاده به صحرا حسین

دست صبا زلف تورا شانه کرد

بر سر نی خنده مستانه کرد

چیست لب خشک و ترک خورده ات

چشمه ایاز زخم نمک خورده ات

روشنی خلوت شبهای من

بوسه بزن بر تب لبهای من

تا زغم غربت تو تب کنم

یاد پریشانی زینب کنم

آه از آن لحظه که بر سینه ات

بوسه نشاندند لب تیرها

آه از آن لحظه که بر پیکرت

زخم کشیدند به شمشیرها

آه از آن لحظه که اصغر شکفت

در هدف چشم کمانگیر ها

آه از آن لحظه که سجاد شد

همنفس ناله زنجیر ها

قوم به حج رفته به حج رفته اند

بی تو در این بادیه کج رفته اند

کعبه تویی کعبه به جز سنگ نیست

آینه ای مثل تو بی رنگ نیست

آینه رهگذر صوفیان

سنگ نصیب گذر کوفیان

کوفه دم از مهر و وفا می زدند

شام تو را سنگ جفا می زدند

کوفه اگر آینه ات را شکست

شام از این واقعه طرفی نبست

کوفه اگر تیغ و تبرزین شود

شام اگر یکسره آذین شود

مرگ اگر اسب مرا زین کند

خون مرا تیغ تو تضمینکند

آتش پرهیز نبرد مرا

تیغ اجل نیز نبرد مرا

بی سر و سامان توام یاحسین

دست به دامان تو ام یا حسین

جان علی سلسله بندم مکن

گردم از خاک بلندم مکن

عاقبت این عشق هلاکم کند

در گذر کوی تو خاکم کند

تربت توبوی خدا می دهد

بوی حضور شهدا می دهد

مشعر حق عزم منا کرده

ایکعبه ی ششگوشه بنا کرده ای

تیر تنت را به مصاف آمدست

تیغ سرت را به طواف آمدست

چیست شفابخش دل ریش ما

مرحم زخم و غم و تشویش ما

چیست به جز یاد گلروی تو

سجده به محراب دو ابروی تو

بر سر نی زلف رها کرده ای

با جگرشیعه چه ها کرده ای

باز که هنگامه برانگیختی

بر جگر شیعه نمک ریختی

.....