----------------------------------------
سلام.
گوش شیطان کر! انگار که دلم می خواهد زود زود آپ بکنم. شاید فوقش شد سه چها ر بار و شایدهم خیلی زیاد. خدا می داند!!!
می نویسم تا فراموش نکنم. می نویسم به تو. به خودم. به سایه هامان. به دل هامان. به دلتنگی هامان. به دوست داشتنمان. به آنهایی که سر نمی زنن. به آنهایی می آیند و نگاه ای کنند و نمی خوانند، نگاه می کنن تا ببیندند زندهایم یا ....
آهایی!!!! مردم ما زندهایم هنوز
سحر

این روزها دلتنگی و عجیب دلتنگی، بعضی چیزها است که هیچ وقت نگفته ای. از قهر بدت می آید از اخم بدت می آید از داد و فریاد بدت میاید از سکوت وحشت داری.
نگفته ای چون می ترسی با گفتنش طرز فکر دیگران نسبت بهت عوض شود. چون فکر می کنی، نمی توانی منظورت را آنطوری که هست بگویی و از بد متوجه شدنش می ترسی.
مثل رحیم و رجیم که ظاهرا یک نقطه تفاوت دارند و باطنا؟!؟
از اینکه همیشه باید شرایط را درک کنی بدت می آید از اینکه همیشه ادای آدم خوبها را در بیاوری. از حقی که فکر می کنی مال تو است و پیشکش میکنی به دیگری. از اینکه بگویی "نه اتفاقی نیافتاده" "اشکالی ندارد" و توی دلت آشوب باشد خسته ای.
خسته ؟؟؟ نه خسته نه. یک جورهای طاقت نداری همین. طاقت "زمانی " که هر لحظه به نیشخندت می گیرد و تو هی دنبالش می دودی . دنبالش می دوی تا بگیری اش. تا نگذاری از "دست برود". و خسته ای از دویدن و نرسیدن. نرسیدن به این زمانی که هیچ وقت آن وقتی نیست که توی می خواهی ." هیچ وقت آن وقتی نیست که باید باشد".

قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
و عبور خواهم کرد از این شهر غریب
که در آن هیچ کسی نیست!



