قایقی باید ساخت
۱۳٩٠/٩/٢۱
بعد از قرنها سلام....................................................دل نوشته ... نظرات() 

 

 

دل نوشته

 سحریم، وصیت می کنم برای پیرزن کبریت فروشی که بساط کبریت هایش را جلوی پاساژ تربیت پهن می کند سلام کنی حتی اگر کبریتی هم نخریده باشی.

برای کلاغ ها دلتنگ شوی وقتی که از گرمای لبو و دانه های درشت برف ، زیر پل نصف را لذت می بری

و و و دلت برایم تنگ شود

- وحید -

 

-------------------------------------------------------------------------

به راه ِسَفَر

سنگ از شنیدن ِ اسم ِ تو

از خواب بر می خیزد،

تو

لغت ِ لامحال ِ من،

لامحال ِ من!

ستاره از شنیدن ِ اسم ِ تو

از خواب بر می خیزد.

 

بخشش ِ بی ریا

امید ِ علف، ﺁینه

و زمین، زندگی، زن!

 

من از تَرََنُم ِ ﺁهسته اسم ِ تو کاملم.

من از بیداری ِ بی پایان ِ توست

که به  امن ِ عجیب ِ این لحظه رسیده ام.

زمین بی اشاره ی تو

ﺁسوده نخواهد زیست.

و سنگ به راه ِ سفر٬

و من به راه ِ سفر،

و ستاره به راه ِ سفر.

 

من باز هم

 به شنیدن ِ اسم ِ تو

اشاره خواهم کرد.

من می دانم

این کاروان حُله را تنها تو

به سر منزل ِ بی هراس ِ هامیه خواهی رساند.

من با تو

به خوابگاه ِ نخست ِ خود باز خواهم گشت.

من با تو

در تٲمل ِ چاه

به طعم ِ ﺁب خواهم رسید.

این جا

هرسایه

پرسش ِ سایه ی دیگری ست

که در تمرین ِ تلفظِ توزاده می شود.

تو

 شُربِ مُدام ِ دایره ،

زَبور ِ زن،

قرائت ﺁیا.

 

من در پَرتو ِ تو

خزیدن ِ روشنایی را

در حجم شیئی شنیده ام.

 

من در ایام ِ تو بود

که    از زن زاده شده ام.

 

در تاریکی

همیشه رَدی از روشنایی دیده ام،

در روشنایی

همیشه تکلمی از تاریکی.

 

یا سنگ، سخن بگو!

یا ستاره، اسمی از او!

 

-      سید علی صالحی-

 ×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

سخت است انگشتانم تمنای نوازش موهایت را داشته باشند و نتوانند، و سختر است وقتی که انگشتانم بخواهند سر بخورند روی صورتت و تمام پستی و بلندی هایش بوسه باران بکنند و دریغ که نمی شود.

 سحر

۱۳٩٠/٢/۱٩
گاهی دلم از دست خودم می گیرد ... نظرات() 

 

----------------------------------------------------------

سلام

نمی دانم لابد باید دلم بگیرد تا بباییم و دل گرفتی هایم را اینجا خالی کنم.دارم به وازه مسخره و بی معنی کار فکرمی کنم. و از ان بدتر به وازه بی معنی تری بنام همکار.

دلم گرفته از خودم که دارم مثل همه می شوم. مثل همه ی ادمهای اطرافم

مثل همه ی ادمهایی که ازشان فرار می کردم. مثل ادمهایی که درمقابل رفتار عجیبشان فقط می شد لبخند تلخی زد.

دلم گرفته از خودم. از اینکه چه زود تسلیم شدم. تسلیم زندگی و چرخشش هایش. و انقدر همراهش غل خوردم که سرم گیج رفت گیج رفت انقدر که دیگر نمی توانم بلند شوم و بایستم و راهم را بیدا کنم.

زندگی چه زود ادم را به زانو در می اورد

من اما دارم نفس می کشم. به زور هم که شده دارم نفس می کشم.

راستی خدای مهربانم می شود رهایم نکنی/

تنهایم نگذار

 

۱۳۸٩/۱٢/۱٧
من ... نظرات() 

من

استرسی عجیب می افتد توی وجودم. مثل استرسی که برایت گفته ام.

من

چقدر دلتنگم. به اندازه ی همه دلتنگی ها دلتنگم. و این دلتنگی چقدر با من عجین شده است.

من

اعتراف کرده ام که دوستت دارم؟ راستی گفته ام که تا به حال لحظه ای به تو، به دوست داشتن، به انتخابم شک نکرده ام؟ و هر لحظه بیشتر و بیشتر و بیشتر بهت ایمان می  آورم. مرسی که هستی!

من

دنیا برایم چیز نا مفهومی شده. با گذشت زمان همه چیز دارند رنگ می بازند. جز تو که پررنگ تر از همیشه هستی و می مانی. هیچ جای کودکی هایم زندگی ام را اینطور که هست تصور نمی کردم. حتی تو را هم. با این تفاوت که همه این دنیا از تصوراتم بدتر شده و زشتتر و تنها تو، تو خوبتر از آنی که بشود تصورش را کرد

تو

هیچ چیز این دنیا برایم معنی ندارد جز تو تو تو. تو هستی ام را رنگ می آمیزی. تو هستی ام را معنی میدی. پس باش. همیشه همیشه برایم باش.

سال دارد می گذرد و آدمهایی  که می آیند و می روند و می گذرند. و ما دلتنگ می شویم. با هر بهانه ای دلتنگ می شویم. دلتنگ هم

راستی!

اعتراف کرده ام که دوستت دارم؟

۱۳۸٩/۱٢/٧
تولدت موبارک ... نظرات() 

هنوز تمام نشده، یعنی هیچ وقت تمام نمی‌شود . وقتی که هستی و هستی را زنگ می‌آمیزی.

 

آی دا زنگ زد. انگار شهرامش دلش برای تو تنگ شده بود.بهانه شد برای تولدت . البته میهمان داشتند و نشد ناهار مهمانشان کنیم. همیشه دوستتان داریم از تبریز تا خوی.

http://img.tebyan.net/big/1388/07/20091019141418876_mamaowlyoungs.jpg

 

دیروز یعنی جمعه ناهار میهمانت بودم. یادت هست به مجسمه‌ها نگاه کردیم و به مغازه‌ی کوچکی که چندتا چیز نشانت دادم. اصل کاری را فروخته بود. گلدان عجیب و خاص . البته قیمتش درست سه‌برابر پول من بود. خب گلدان هم نبود تا ببینم می‌پسندی یا؟!

توی مغازه‌ی باقوا فروشی وقتی مرد قیمت کوچکتریت قوطی را گفت رنگم پرید باز بیشتر از پول من بود. درست یک ساعت و نیم نگاه کرده بودیم به ویترین مغازه‌ها و چیزی که چشمم را بگیرد و خوشم بیاید را پیدا نکرده بودم.یکهو باقلوا افتاد به ذهنم و می دانی که پووووووووووووول.

به صاحب مغازه گفتم دقیقا اندازه‌ی پولم باقلوا بکشد و چپکی نگاهم کرد.حتما گفته کارد بخورد به شکمم خوشمزه

تا برسم به تو هزار بار ناخن انگشت شصتم را جویدم انگار برای اولین بار است که می‌بینمت. مثل همیشه تازه و پرحرارت. و البته دلواپس.

امروز هم دارد تمام می‌شود و تو  برای من زاده شده‌ای. هر کجا که باشی حتی خانه‌ی خودتان. راستش باید اعتراف کنم حسودیم می‌شود که کاش جوجه بودم.آخر تو جوجه خیلی دوست داری فقط آن وقت برایم (تومان) ندوزی ها من جیش نمی‌کنم خانه‌اتان. آن بغلت بودم و هی نوازشم می‌کردی و من نگاهت می‌کردم.بهانه می‌شد بیایم خانه‌اتان. کاش گربه بودم. نه گربه نه که تو اصلا دوست نداری. پس همان کلاغ بمان بهتر است. و لااقل نیم نگاهی به درخت توت هم بکن که نشسته‌ام و باران خیسم کرده و نمی‌گذارد ببینم چطور می‌رقصی به آهنگ " آی منیم آروز قیزیم" .

ستاره‌ی من، بانوی من. تولدت موبارک اولسون

http://media.cakecentral.com/modules/coppermine/albums/userpics/28520/Butterrfly_Cake_005_Medium.jpg

یاران هوار، مردم هوار

از دست این بی‌بند و بار

از دست این دیوانه یار

از کف بدادم اعتبار

نی می زنم، می می زنم جام پیاپی می زنم

هی می زنم، هی می‌زنم بی اختیار

...........................

...................

۱۳۸٩/۱٠/٢٢
... ... نظرات() 

 

سردم است ، سرد

و انگار هیچوقت

گرم نخواهم شد

 

 

۱۳۸٩/٩/٢٧
نمی شود گفت ... نظرات() 

----------------------------------------

سلام.

گوش شیطان کر! انگار که دلم می خواهد زود زود آپ بکنم. شاید فوقش شد سه چها ر بار  و شایدهم خیلی زیاد. خدا می داند!!!

 می نویسم تا فراموش نکنم. می نویسم به تو.  به خودم. به سایه هامان. به دل هامان. به دلتنگی هامان. به دوست داشتنمان. به آنهایی که سر نمی زنن. به آنهایی می آیند و نگاه ای کنند و نمی خوانند، نگاه می کنن تا ببیندند زندهایم یا ....

آهایی!!!! مردم‌ ما‌ زنده‌ایم‌ هنوز

سحر

این روزها دلتنگی و عجیب دلتنگی، بعضی چیزها است که هیچ وقت نگفته ای. از قهر بدت می آید از اخم بدت می آید از داد و فریاد بدت میاید از سکوت وحشت داری.

نگفته ای چون می ترسی با گفتنش طرز فکر دیگران نسبت بهت عوض شود. چون  فکر می کنی، نمی توانی منظورت را آنطوری که هست بگویی و از بد متوجه شدنش می ترسی.

مثل رحیم و رجیم که ظاهرا یک نقطه تفاوت دارند و باطنا؟!؟

از اینکه همیشه باید شرایط را درک کنی بدت می آید از اینکه همیشه ادای آدم خوبها را در بیاوری. از حقی که فکر می کنی مال تو است و پیشکش میکنی به دیگری. از اینکه بگویی "نه اتفاقی نیافتاده"   "اشکالی ندارد" و توی دلت آشوب باشد خسته ای.

خسته ؟؟؟ نه خسته نه. یک جورهای طاقت نداری همین. طاقت "زمانی " که هر لحظه به نیشخندت می گیرد  و تو  هی دنبالش می دودی . دنبالش می دوی تا بگیری اش.  تا نگذاری از "دست برود". و خسته ای از دویدن و نرسیدن. نرسیدن به این زمانی که هیچ وقت آن وقتی نیست که توی می خواهی ." هیچ وقت آن وقتی نیست که باید باشد".

 

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب

و عبور خواهم کرد از این شهر غریب

که در آن هیچ کسی نیست!

۱۳۸٩/٩/٢٤
ما کوفیان ... نظرات() 

 

امروز تاسوا بود، فردا عاشورا. صبح که داشتم می رفتم امام زاده سید حمزه. وقتی نشسته بودم توی ماشین و همه ی خیابان ها پر بود از دسته های عزادای ٢٠-٣٠ نفری با ۶-٧ طبل خیلی بزرگ! دلم گرفت. دلم گرفت از خودمان از کوفی بودنمان. مگر با همین چند دسته که نه_هزار دسته و گروه _ شدنهایمان ، با این همه تفرقه،حسین را به قتل کربلا نفرستادیم.

ما مردم هزار چهره که خود دست بیعت دراز کردیم و خود لشکر ساختیم و بعد در تاریکی کوچه پس کوچه های کربلا مسلم را رها کردیم  و بعد شدیم لشکری در مقابل حسین . دلم گرفت از این دسته های عزاداری حسین. 

من که ادای چیزی را ندارم پس بگذار راحتتر باشم. من که هیچ چیز از عاشورا و قیام حسین نمی دانسته و نمی دانم. و نمی دانم چرا حسین قیام کرد؟ چرا خودش را  و همه ی عزیزانش را به کام مرگ کشاند. اما می دانم کسی خودش و خانواده و عزیزانش را فدا نمی کند تا یک عده هر سال ده شب حسین حسین بگویند و دسته راه بیاندازند و توی سرما و گرما  از استراحت شان بزنند و بیفتند به جان کوچه و خیابان ها! می دانم که ، حسین برای اینها نمرد.

دلم گرفت و فکر کردم این همه سال حسین چقدر دلش می گیرد از ما، از ما کوفیان که اهل کوفه نیستم...!!!گریه

 

فصل عزا

اشعاری از مرحوم محمد رضا آقاسی

سلام بر تو و نیزه ای که حامل توست

به محملی که درونش تمامی دل توست

سلام بر تو بر زلف عنبر افشانت

نگاه غم زده ی زینب پریشانت

دشت پر از ناله و فریادبود

سلسله بر گردن سجاد بود

فصل عزا آمد و دل غم گرفت

خیمه دل بوی محرم گرفت

زهره منظومه زهرا حسین

کشته افتاده به صحرا حسین

دست صبا زلف تورا شانه کرد

بر سر نی خنده مستانه کرد

چیست لب خشک و ترک خورده ات

چشمه ایاز زخم نمک خورده ات

روشنی خلوت شبهای من

بوسه بزن بر تب لبهای من

تا زغم غربت تو تب کنم

یاد پریشانی زینب کنم

آه از آن لحظه که بر سینه ات

بوسه نشاندند لب تیرها

آه از آن لحظه که بر پیکرت

زخم کشیدند به شمشیرها

آه از آن لحظه که اصغر شکفت

در هدف چشم کمانگیر ها

آه از آن لحظه که سجاد شد

همنفس ناله زنجیر ها

قوم به حج رفته به حج رفته اند

بی تو در این بادیه کج رفته اند

کعبه تویی کعبه به جز سنگ نیست

آینه ای مثل تو بی رنگ نیست

آینه رهگذر صوفیان

سنگ نصیب گذر کوفیان

کوفه دم از مهر و وفا می زدند

شام تو را سنگ جفا می زدند

کوفه اگر آینه ات را شکست

شام از این واقعه طرفی نبست

کوفه اگر تیغ و تبرزین شود

شام اگر یکسره آذین شود

مرگ اگر اسب مرا زین کند

خون مرا تیغ تو تضمینکند

آتش پرهیز نبرد مرا

تیغ اجل نیز نبرد مرا

بی سر و سامان توام یاحسین

دست به دامان تو ام یا حسین

جان علی سلسله بندم مکن

گردم از خاک بلندم مکن

عاقبت این عشق هلاکم کند

در گذر کوی تو خاکم کند

تربت توبوی خدا می دهد

بوی حضور شهدا می دهد

مشعر حق عزم منا کرده

ایکعبه ی ششگوشه بنا کرده ای

تیر تنت را به مصاف آمدست

تیغ سرت را به طواف آمدست

چیست شفابخش دل ریش ما

مرحم زخم و غم و تشویش ما

چیست به جز یاد گلروی تو

سجده به محراب دو ابروی تو

بر سر نی زلف رها کرده ای

با جگرشیعه چه ها کرده ای

باز که هنگامه برانگیختی

بر جگر شیعه نمک ریختی

.....

۱۳۸٩/٤/۱٧
منیم اوچون یاراندین و منیم اوچون دونیای گئلدین! ... نظرات() 

 

منیم اوچون یاراندین و منیم اوچون دونیای گئلدین.

بولمورم نئیه، اما گولوم ایستری تورکی یازام هرچند غلط غولط و دولو اولسا فارسی کلمه لرنن

هیسادیم یوخدی سنه وئرماغ اوچون، یانی  هیسادین قابل و دئیری یوخدی سنه؛ نازیم. فقط بیردانا اورگیم

وار. اورگیم هر گون سنی چوخ و چوخ سئویر و هر گون سنی چوختر داریخیر. اورگیمی سنه وئریرم و بوسنین دوغون گونو هدیه سی اولسون. اورگیمی ساخلا یاندا و مواظیب اول. اورگیم سنی هر گون چوختر سئویر و چوختر داریخیر گولوم.

بیز بیر گون چاتا جاغوخ بیربیرمیزه و او گون سنی منی بئزیه جاخسان توت لی ائلیوینن و منی اوز گئلینین ائلیه جاخ سان ؛ بیردانام. من اوگونی و سنی داریخیرام.

 

 

دوغون گونون موتلو اولسون

۱۳۸٩/٤/٥
دوستت دارم هایم تا ابد مال تو باد! ... نظرات() 

 

خیلی خیلی که بچه بودم فکر می کردم، خیلی کم ادمهایی پیدا می شوند که دوست داشته باشند و دوست داشته شوند. یعنی فکر می کردم ادمهای عاشق خیلی کم اند مثلا از گذشته تا به حال فقط سیندلار بود پسر پادشاه. بعد که چند تا کتاب عاشقانه خواندم و چند تا اسم شنیدم گفتم لیلی و مجنون هم است. شیرین و فرهاد، اصلی و کرم و بهترینش هم سارای خودمان که سیل بردش...

 بعد که چندسال؛ دیدم نه بابا همه ی ادمهای دور و برم عاشق هستند. دختر عمه ام عاشق تراشکار روبروی مدرسه مان. دوستم، عاشق پسر همسایه ی مان و همکلاسی هایم هر روز با نامه های عاشقانه می امدند مدرسه. مدرسه که  تمام شد یکی دوتا ازعاشق ها با عشقشان و چند تای دیگر با خیانت به عشقشان با کس دیگری ازدواج کردند و رفتند سر خانه شان. توی دانشگاهها هم که اوضاع بدتربود همکلاسی کردی ام هر روز عاشق یک نفر جدید می شد و چند نفری هم که برای گذارند زندگی توی شهر دیگر و بودجه ضعیفشان عاشق می شدند و چند نفری هم بودند که بعد از تمام شدن دانشگاه و رفتن به شهرشان عشقشان را نا کام گذاشتند. جلسات ادبی و شعر و داستان هم که بماند جای خودش با عشق های رنگا رنگ و عجیب غریبش

حالا دارم فکرمی کنم انگار توی این دنیا همه عاشق اند عشقهای جورواجور با قصد واهداف مختلف و گاهی آدمهای پیدا می شوند با نیت خالص! که واقعا می خواهند لیلی باشند و مجنون هم که حاضر است ولی نمی دانم چرا وسط های راه به بن بست می خوردند. و من  برای تمام بن بست ها ناراحت می شوم. ودلم می خواهم راه ها را خوب بشناسم. دارم تمام کوچه ها و راهها و خیابان ها را خوب یاد می گیرم و حفظ می کنم.

 

تو را دوست دارم. قصدم جاودانه ماندن نیست. تورا دوست دارم. تو که نباشی؛ من انگار نیستم. هستی من را تو رنگ می آمیزی و معنی می کنی

روزت مبارک مرد من، همه ی من

۱۳۸٩/۳/۱٤
روزی برای تو ... نظرات() 

چیزی برایت ندارم.چیزی که امروز را پررنگ کند برایت. جزء حضوری که نصفش همیشه ی خدا آغشته به سکوت است.کمی تنبلی و سر به هوا بودن دست مایه ی همین پسرکی است که وجود دارد و فقط فقط برای تو وجود دارد. وقتی هم کار بدی می کند از خجالت آب می شود و نمی تواند سرش را بلند کند برایت.

امروز هیچ وقت فراموشم نمی شود. هیچ وقت خدا.

دوستت دارم

۱۳۸۸/۱٢/٧
بایرام ... نظرات() 

بایرامیز موبارک اولسون!

----------------------------------------------------------------

تولد

بخند و برای من بخند .فقط فقط برای من.پسرک سرتراشیده ات حسودتر از آن است که تحمل داشته باشد تو به دیگری لبخند بزنی و به او نه. به هر که خواستی لبخند بزن و بعد برگردو زل بزن به چشمهای من و بخند برای من.لبخند هات مال من؟

این بالهای زیبای سفید را چطور جا می دهی و چیزی دیده نمی شود زیر پیرهن و مانتو ات؟ دست کشیده ای به بالهات؟ بال هات مال من؟

همه چیز ات مال من و من مال تو.

تولدت موبارک عزیزم

۱۳۸۸/۱٠/٢٤
دوستت دارم هایم تا ابد مال تو باد ... نظرات() 

فکر کنم دوسالی می شود که ٢۴ دی را تنبلی می کنم و میگذارم به حساب درس و امتحان و اپ نمی کنم. ولی خب می دانی که من آدم دقیقه نود هستم.

پس برای همین می نویسم

مرسی که هستی

و هستی را رنگ می آمیزی(ع.م)

برای تو و بخاطر تو که دوست داری!

ناظم حکمت در یکی از آثار زیبایش که در جلد دوم مجموعه شعرهای(۱) وی چاپ شده

است، خطاب به فاشیزم سیاه ایتالیا اشعاری با عنوان «نامه هایی به تارانتابابو» دارد که نامه های چهارم، هشتم و دهم را از میان سیزده نامه در وبلاگ می گذاریم

تارانتابابو، زنی حبشی است که همسرش برای تحصیل به ایتالیا رفته است. فاشیست ها، او را به دار آویختند. اما این جوان حبشی که از اهالی «گالا»ست، پیش از مرگش، نامه هایی به زنش - تارانتابابو- فرستاده است:

 
 


چهارمین نامه برای تارانتابابو
به اندازه شال های ابریشمین پرنقش و نگارش
که خورشیدها در آن عشق می بازند
و نعل قاطران سیاهش
که می تازند در جاده های «پمپی»(۲)
و جعبه رنگارنگ «لاترنا»یی(۳)
که قلب «وردی»(۴) در آن می تپد
و به اندازه اسپاگتی اعلایش
فاشیزم ایتالیا نیز مشهور است، تارانتابابو!
فاشیزم در ایتالیا
نوری ست که
از عصای کنت های زمین خوار «امیلیا»(۵)
و گاوصندوق های بانکداران رمی
گذشته
و بر سر طاس «ال دوچه» (۶)جا خوش کرده است
تارانتابابو!
و این نور فرود خواهد آمد
فردا
در جلگه های حبشه
بر مزارها

 هشتمین نامه
موسولینی زیاد حرف می زند، تارانتابابو!
چون کودکی
تک و تنها
رها شده در تاریکی ها
مدام و بی آرام فریاد می کشد،
هراسان از صدای خویش
می پرد از خواب
شعله ور از وحشت
سوزان از هراس و هول
مدام و بی آرام حرف می زند.
موسولینی زیاد حرف می زند، تارانتابابو!
از آنجا که زیاد می ترسد
زیاد حرف می زند!...


دهمین نامه
یادداشت: در قسمت بالای این نامه، نیز خبری تلگرافی و بریده شده از روزنامه ها الصاق شده بود: «...نیروهای ایتالیا، برای حمله به خاک حبشه در انتظار پایان موسم باران و رسیدن بهار هستند ...»
چه شگفت آور است، تارانتابابو!
برای کشتن ما در سرزمین خودمان
در انتظار بهار دیار ما هستند!
چه شگفت آور است، تارانتابابو!
شاید امسال در آفریقا
آرامش باران ها
باران رنگ ها، بوها،
چون ترانه ای از آسمان برخاک
و خمیازه خاک خیس سرزمین مان
چون زنی «گالا»ئی با پوستی از برنز
در باران خورشید
برای ما،
با میوه هایی بسان گونه های تو، شیرین
مرگ را به ارمغان بیاورند
چه شگفت آور است، تارانتابابو!
مرگ،
با شکوفه ای بهاری بر کلاه استعماری اش
وارد خانه هامان خواهد شد
چه شگفت آور است، تارانتابابو!

پانویس ها:
۱-Yapi Kredi Yayinlari-1579
Butun Eserleri 2
۱ Baski: Istanbul,Ocak 2002
۲- پمپئی(Pompei)؛شهری است در ایتالیا، این شهر در سال ۷۹ میلادی یک بار در اثر آتشفشان وزوو نابود شده بود.
۳- لاترنا (Laterna)؛ نوعی جعبه موسیقی
۴- وردی (G.Verdi)؛ آهنگساز پرآوازه ایتالیا که اپراهایش شهرت جهانی دارند.
وی در سال ۱۹۰۱ میلادی درگذشت.
۵- امیلیا؛ بخش شمالی ایتالیا، مالکان بزرگ امیلیا، نقش بسیار مهمی در پیدایش و ظهور فاشیسم در ایتالیا داشتند.
۶- ال دوچه؛ از لقب های موسولینی است و به معنی فرمانده کل.

۱۳۸۸/۱٠/٤
عاشورا ... نظرات() 

این روزها دلم بدجوری می گیرد.دست خودم نیست.می خواهم که بی تفاوت باشم به همه ی اتفاقاتی که می افتد ، نمی شود. کمی به اطرافتان نگاه کنید... خیلی اطراف نه ، به خانواده اتان.

راستی دراین دلگیری تو هستی و ممنون که هستی.و کوسمه میسن منن.مردد اینم که نگاهم عوض می شود؟این مثلا داستان را  با تمام وجود می فهمم و می نویسم.خب یا بد.

چوب بستنی را تا ته می کند توی دهنم و این طرف و آن طرف می چرخاند و می گوید " تا به حال مسواک زدی؟" ابروهام را بالا پایین می کنم.تا چوب بستنی را بیرون می کشد اول تف می کنم  و بعد می گویم " بعله آقای دکتر".

پنج دقیقه بیشتر طول نکشید.گفت که داخل دندانم را خالی کرد باید دو جلسه بروم برای اعصاب کشی و بعد پر کردن.گفت هشتاد هزار تومن می شود.

به بابا گفتم.گفت " نداررررم. به خدا ، به پیر ، به پیغمبر ندارم "

امروز هیئت داشتیم. بابا صبحانه داد.برای صد نفر.خامه و عسل و پنیر.

فردا هم هیئت داریم. برای صد و پنجاه نفر ساندویچ خواهد داد.

دندانم بد جوری درد می کند.

 

۱۳۸۸/٦/٢٧
گلهای دامن تو ... نظرات() 

مادر رخت پهن می کند روی بند

پدر بیکاری هاش را پک می زند

و من به گلهای زرد دامن تو فکر می کنم

**

موشک چیز بی پیریست

تا هر وقت خلبان کیفش کشید

دگمه را بزند و هواپیما بریند سرمان.

تو بی پدر شوی

و غلام کرگدن بچسبد به دیوار خانه اتان

رباب گوزی کل بزند برایت

و تو جیع بکشی

خلبان دگمه را بزند

هواپیما بریند

غلام تو را...

**

 من به گلهای سرخ دامن تو فکر می کنم.

 

۱۳۸۸/۳/٧
این روزها ... نظرات() 

داریم می شویم سنگ و سیمان. و دلهامان مثل اگزوز ماشینها سیاه و پر دود می شود.یادمان رفته که توی این شهر بزرگ کسانی منتظر ما هستند تا ازشان یای بکنیم. بدون اینکه کاری باهاشان داشته باشیم. یا بخواهیم گرهی وا کنند. برای آینده امان شدید احساس تاسف می کنم.